آرشیو وبلاگ
دانلود طرح های رنگ آمیزی فانتزی کودکان

تحقیق پیرامون باغ های ایرانی و سایر کشورها

تحقیق درباره امیر پازواری شاعر مازندرانی

و مشهورترین شاعر و عارف نامی طبرستان (مازندران)

 

امیر پازواری مشهور به امیر مازندرانی، شیخ العجم و امیرالشعرا، از شاعران تبری‌سرای مازندران بود.نام و زندگی وی در پرده ابهام مانده است. از سروده های منسوب به وی می توان گفت که از مردم شیعی روستای پازوار بارفروش( بابل ) بود و معشوقه ای بنام گوهر داشت.

شماری از منابع درباره زندگی، آغاز شاعری و عرفان امیر چندان به خطا رفته اند که به افسانه مانند است. برخی نام وی را شیخ محمد پازواری و برادرانش را کریم و رحیم دانسته اندو نوشته اند که در زمان حکومت محمد صفوی ( ؟ - ق ) در پازوار به دنیا آمد و پس از برانداختن فرمانروایان محلی و تصرف مازندران بدست شاه عباس صفوی به وی پیوست. امیر از آن پس با شاه بود و از شاه لقب شیخ العجم و امیرالشعرا گرفت. پس از مرگ شاه عباس ( 1038 ) وی به بوکلای پازوار بازگشت و در همانجا درگذشت و در کنار برادرانش به خاک سپرده شد.

شماری از منابع گمان می دادند که امیر از سادات مرعشی پازواری بود. دائرةالمعارف تشیع وی را از شاعران پایانی سده نهم و اوایل سده دهم هجری آورده است. همین منبع وی را معاصر امیر تیمور گورگانی ( 807) دانسته اند و آورده اند که تیمور از سر خشم وی را به هند تبعید کرد و پس از چندی بخشید و روستای پازوار را به او سپرد. همین کتاب به خطا امیر پازواری و امیر ساروی)مازندرانی) را به یک تن دانسته است

و یادآور می شود که تاکنون در هیچیک از متون سده هشتم تا دوازدهم هجری از وی یاد نشده است.
نخستین بار الکساندر شود زکو/ خودزکو ، ایرانشناس لهستانی ( 1806 - 1881 م ) ، در 1842 م ، چند سروده منسوب به امیر را به چاپ رساند و از وی به نام شیخ العجم امیر پازواری یاد کرد.

پس از آن بر نهار دورن ( 1805- 1881) به دستیاری میرزا محمد شفیع بارفروشی دیوان منسوب به امیر را به نام کنزالاسرار مازندرانی در سن پترزبورگ به چاپ رساند.

نخستین بار در ایران رضاقلی هدایت ( 1218 - 1288 ) در فرهنگ انجمن آرای ناصری و تذکره ریاض العارفین ( نگارش 1260 ) از او یاد کرده است.


امیر پازواری کیست؟

 شاعری از مردم پازوار ) قریه ای به بابلسر مازندران ) که به زبان طبری شعر می گفته است و دیوان او در پطرزبورغ (لنین گراد) بطبع رسیده است.
امیرپازواری، بزرگترین و مشهورترین شاعر و عارف نامی طبرستان (مازندران) است و شهرت کسی در تاریخ ادبیّات مازندران به پای او نمی‌رسد. وی،  شاعری است مردمی که همة توده‌های مردم، نامش را با «آواز امیری» می‌شناسند و این آواز، یکی از مهم‌ترین آوازهای مازندارنی است که در سرتاسر این خطّه از غرب گرفته تا شرق می‌خوانند و در این زمینه، او، صاحبِ سبکِ آواز امیری است. وی، بزرگترین شاعر طبری‌سرا در تاریخ ادبیّات مازندران است که اشعارش از جملة معدود آثار باقی‌مانده از قرون گذشته است که با خط و زبان طبری سروده و نوشته گردید، بر جای مانده است. تذکره‌نویسان، او را «شیخ العجمِ مازندران» لقب دادند و دیوانش را «کنزالاسرار» نامیدند؛ یعنی، گنجینة رازهای مردم طبرستان.
»اشعار امیر، آن چنان در دل مردم طبرستان نفوذ کرد و روحی تازه در آن‌ها دمید که حتّی نیما یوشیج، «پدر شهر نو فارسی»  (1274 ـ 1338 ه. ش.) به تأثیر از امیر، امیری‌های تازه سرود.

(مجموعه اشعار نیما، دیوان طبری، روجا، سیروس طاهباز ص 86) هیچ شاعر طبری‌سُرا به اندازة امیر در نزد مردم با ستایش همگانی رو به رو نشده است و نیز سینة مردم، گنجینة اشعار اوست. از دامنه کوه‌ها گرفته تا قلب جنگل و تا روستاهای دوردست و سواحل دریای خزر و از چوپانان و گالِش‌ها گرفته تا کشاورزان و کَسَبه و تاجران و معلّمان و دانشجویان و استادان، همه و همه، اشعار امیری را زیر لب زمزمه می‌کنند. و هر یک، او را از آن خود می‌دانند.


 و اشعارش را مطابق دل و خواسته‌هایشان تفسیر می‌کنند. مثل شعرِ «حیدربابا» در نزد آذری‌ها. امیر، پیوند میان تودة مردم با فرهنگ است؛ سمبل عشق و خاطرات است؛ رمز آشنایی اَقوام و طوایف ساحل‌نشین تا کوه‌نشین است. مربوط به تیره و نژاد خاصی نیست. شاعرِ دلسوخته روزگارانِ مازندران است، اشعارش، نالة ستمدیدگان است؛ دَردِ دل رعیّت است و موجِ خروشان دریاست؛ باران ملایم بهاری بر چمنِ سبزِ دل داغدیده‌شان است. امیر، شاعر طبیعت است. او، زندگی مردم را در آیینه شعرش می‌تاباند. هیچ شاعری به اندازة او با اقبال عمومی رو به رو نشده است، مثل حافظ، حلقة اتّصال گذشته و حال است و همچون مولوی، بیانگر شور درون و همچون فردوسی، فریاد کنندة عصر ستم و احیاکنندة زبان است. با این وصف، از حال و روزگار امیر اطّلاعات چندانی نداریم و از زمان و دورة زندگی او، ‌خبری.

تذکره‌نویسان و مورّخان هم‌عصرِ وی از نوشتن واقعة زندگی امیر پازواری غافل مانده‌اند و مُهر سکوت بر لب زده‌اند، طبیعی است که وقتی تذکره نویسان از نوشتن واقعه‌ای فرو بمانند و مَرکبِ قلمشان از حرکت ساقط گردد، افسانه آغاز می‌گردد. زندگی این شاعر بزرگ نیز مثل دیگر شعرای بزرگ پارسی‌گو از جمله رودکی، فردوسی و حافظ… با افسانه‌های درآمیخته است. بنابراین دربارة دورة زندگی او و زادگاهش، پژوهشگران و نویسندگان متأخّر مطالب زیادی را نوشته‌اند که در ذیل نمونه‌هایی از آن را نقل می‌کنیم.


قدیمی‌ترین تذکره‌ای که از امیر نام می‌برد، تذکرة ریاض العارفین اثر رضاقلی‌خان هدایت است که در سال (1264-1250 هـ. ش) تدوین شد رضاقلی‌خان می‌نویسد: «امیر مازندرانی از مجاذب عاشقان و از قدمای صادقان که اعراب، وی را شیخ العجم می‌نامند.

 دیوانش را همه رباعی و رباعیّاتش به لفظ پهلوی است و مزارش در دارالمرز[1] مشهور و این رباعی از آن مشهور است: (تذکره ریاض العارفین، اثر رضاقلی‌خان هدایت، ص 44)کُنت کنزاً گِرِه ره مِن بوشامه
واجب الوجود علَّم الاسمائمه   خمیر کرده آب چهل صبائمه
ارزان مفروش درگرانبهائمه ترجمه: ـ من گِرة کُنت کنزاً را گشودم (به معرفت رسیدم). در چهل صباح، وجودم سرشته گردید.

  من از سوی خدا معلّمِ اسماء الهی هستم و مِثلِ دُرّ گرانمایه با ارزشم. پس مرا دست کم نگیر.

و نیز مرحوم سعید نفیسی احتمال می‌دهد که امیر در پایان «قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری زیسته باشد» (تاریخ نظم و نثر در ایران، نفیسی جلد اول ص 240)  و هم‌چنین عباس شایان، او را شاعر دورة امیرتیمور گورکانی در قرن نهم می‌داند.

 (کتاب مازندران، عبّاس شایان،

 ص283)و آقای دکتر منوچهر ستوده، او را شاعر قرن دهم و یازدهم هجری می‌داند  (در شناخت مازندران، فرهنگ‌خانه، ص 211)همانطوری که ملاحظه فرمودید در بین نویسندگان و پژوهشگران دربارة دورة زندگی امیر پازواری، اختلاف نظر وجود دارد. دورة زندگی او را از قرن نهم تا دوازدهم بیان فرموده‌اند. بنابراین قضاوت قطعی دربارة روزگار زندگی شاعر، دشوار است.


اشعار امیر پازواری در گوشه و کنار منطقة مازندران، پراکنده بود که قسمتی از سروده‌ها، سینه به سینه و دهان به دهان نقل می‌گشت و  قسمت‌هایی دیگر از اشعار به شکل جزوات وجود داشت تا این که پرفسور «برنهارد دارن» روسی آلمانی‌اصل همّت گماشت و اشعارش را جمع‌آوری کرد و در دو مجموعه به نام «دیوان کنزالاسرار مازندرانی» به چاپ رساند. وی که از مؤسّسة امپراتوری جغرافیا واقع در قفقاز به مازندران سفر کرده و در ضمن انجام مأموریتش که در کنسول گیلان مسئوولیت داشت، به علّت علاقه و اشتیاق به زبان‌های محلّی و بومی سواحل دریای خزر مخصوصاً زبان طبرستان که این میل عالی را از راهِ اشعار مازندرانی که در کتاب‌های تاریخی از جمله تاریخ ابن اسفندیار و قابوس نامة عنصر المعالی (دو بیت شعر به زبان تبری در آغاز کتاب آمده)‌ (قابوس‌نامه به کوشش دکتر غلام‌حسین یوسفی، ص 98) و نیز کتاب ظهیرالدین مرعشی آمده‌اند، فهم آن برای ایشان (دُرن) خالی از اشکال نبود. از این رو بر آن شد تا با تحقیق و پژوهش، خود را تسلّی دهد. امّا به علّت پراکندگی جغرافیایی مناطق سواحل خزری و گویش‌های مختلف که در زبان تبری وجود داشت، تصمیم گرفت که این زبان را فراگیرد. به این خاطر ولایت به ولایت گشت و با جدّیت تمام و تلاش فراوان، این زبان را فراگرفت و خود در این باره می‌نویسد: «در هر جایی که از عبارت و اشعار و حکایات و غیره به لغت آن ولایت بود، اطّلاعی بر آن یافته بعد از تَنسیخ و تألیف اکثر آن به سن‌پطرز بورغ مراجعت نمودم و بعد از آن نیز یک مجموعه از اشعار که بواسطت سعی و اهتمام عالی جاه مجدت همراه گوسف (V. Gussev) کنسول دولت بهیّه روسیه در مازندران است، تألیف شده بود، به دست آمده؛ لیکن کسی نیست مگر آن که در جایی ورقی از آن دیوان در صفحه سینة خود ضبط کرده در وقت ضرورت می‌خواند.(کنزالاسرار مازندرانی، جلد دوم، مقدمه، ص 18-17) سپس دارن تمامی همکارانی که او را در جمع‌آوری اشعار و ترجمة آن کمک کردند، ذکر کرده است.


1ـ کنسول روس در استرآباد، گوسف  (V. Gussev) مجموعه‌ای از اشعار را برای درن فرستاد.

2ـ آغا محمّدصادق بارفروش از اهالی بارفروش (بابل(

3ـ دتیل، پروفسور دانشگاه پطرز بورگ.

4ـ میرزامحمّد شفیع مازندرانی، که بیشترین همکاری را در جمع‌آوری اشعار و ترجمه مساعدت کرد.

 

دُرن در کنسولگری ایران با او آشنا گردید. چون وی از اهالی بارفروش بود و زبان این منطقه را خوب می‌دانست، در تدوین و ترتیب اشعار، او را کمک کرد. البتّه در ترجمة ایشان، اشکالاتی وارد است که آقای دکتر ستوده در مقدّمة دیوان، جلد اوّل بدان اشاره کرده است. نیز نگارندة این مقاله بر آن شد تا آن را اصلاح نماید.
دارن، تمام تلاشش را برای جمع‌آوری اشعار امیر صرف کرد؛ امّا از این که او در جمع‌آوری اطّلاعات و اخباری که مربوط به زندگی امیر و زادگاه وی و دورة زندگی شاعر مطالبی جمع‌آوری نموده و یا این که غافل مانده، اثری نیست. دیگر این که جلد دوم دیوان کنزالاسرار، از صفحه 276 تا صفحه 488، افتادگی متن دارد. شاید این قسمت که از متن اشعار افتاده، حاوی مطالبی باشد که زندگی امیر را روشن‌تر سازد. از این رو جای آن دارد که پژوهشگران مشتاق به کتابخانه سن پطرزبورغ مراجعه نمایند و از کیفیّت چاپ اثر فوق، اطّلاعاتی را کسب نمایند.

در مقدمة دیوان امیرپازواری از زادگاه و زمان زندگی وی مطلبی دریافت نمی‌گردد. دربارة دورة زندگی شاعر، نظر پژوهشگران را در سطور بالا ذکر کرده‌ایم؛ امّا دربارة زادگاه وی باید گفت که اگر به اشعار امیر مراجعه کنیم، در می‌یابیم که وی در اشعارش، دشت پازوار و امیرکلا را توصیف نموده و گشت و گذار در آن منطقه را زیبا می‌داند. اینک اشعاری که در توصیف پازوار امیرکلاست، نقل می‌گردد.


امیر گِنِه دشتِ پازوار خُجیره
گشت پازوار رو در بهار خُجیره
 ترجمه: امیر می‌گوید: دشت پازوار چه خوب است به ویژه هنگام بهار، گشت و گذار در آن چه زیباست.  کنزالاسرار مازندرانی، جلد اوّل، به اهتمام درن، ص 130
مِرِه کَل امیر گِنِنِه پازوار
بَلُو دَست أئیتِ مَرز گیرمِه تِیمِه‌جار
ترجمه اهل پازوار مرا کل امیر می‌گویند که بیلچه به دست گرفتم و در حال مرز گرفتن خزانه‌ی نشا هستم.

 

(کنزالاسرار مازندرانی، به اهتمام درن، جلد اول، ص 130)
پژوهشگران و محققان به اتفاق زیستگاه امیر را  «پازوار» دانسته‌اند که هنوز اخلاف او در پازوار زندگی می‌کنند. حتی کسانی در پازوار هستند خود را از اخلاف او می‌دانند و معتقدند که شهر امیرکلا به مناسبت نام امیر پازواری است. وی در توصیف امیرکلاه سروده:
امیرکلاهِ او چِه چائی دارنه
امیرِ دِترِ گردن صُراحی دارنه
ترجمه: آبِ امیرکلا چه سرد و خنک است و در گردنِ دخترانِ امیرکلا، ظرف آب آویزان است.

به کنزالاسرار مازندرانی، به اهتمام درن، جلد اول، ص 130
قسمت اعظم اشعار امیر در توصیف زیبایی دلداده‌اش، گوهر، است و به گفتگوی این دو عاشق و معشوق می‌پردازد. دو عاشقی که هرگز به هم نرسیدند و در آتشِ فراق سوختند. این بخش از اشعار، آه و نالة جانسوز امیر در فراقِ گوهر است و از سرنوشت و تقدیر می‌نالد. وی در این مجموعه، خود را به مجنون و فرهاد و شیخ‌ صنعان و نیز گوهر را به لیلی‌ و شیرین مقایسه کرد و اینک نمونه‌ اشعار او.
اون وقت اگر مجنون، لیلیِ عشق داشت بی
فرهاد، گلنک ره دوش هَنیاو داشت بی
اون‌ وقت که‌هیچ کس، مِهرره به‌ دل نکاشت بی
 اسا امیر، مِهرِ گوهر، دل دکاشت بی
آخِر داغِ شیرین، جان ره شِه گذاشت بی
تِنِه دو گل و یاسمن، بو نداشت بی
 (کنزالاسرار، ج 2، به اهتمام درن، ص 270)
ترجمه: اگر آن وقت مجنون به لیلی عشق ورزید اکنون امیر عشق گوهر را به دل گرفت. (امیر، مثل مجنون عاشق شد
ـ فرهاد گلنک را بر دوش گذاشت. آخر داغ شیرین بر دلش مانده، جان داد.
ـ آن زمانی که هیچ کس، بذر مهرت را در دل نکاشته بود، دو طرف چهره‌ات مثل گل سرخ و یاسمن خوشبو نبود، من، عاشق تو شدم.
خلاصه این که امیر و گوهر، سمبل عاشق و معشوق هستند. در نزد مردم طبرستان، افسانه‌هایی درباره عشق‌ امیر به گوهر وجود دارد که دُرن در صفحه 123 تا 129 دیوان با عنوان «مِن کلام امیر پازواری» آورده و هم‌چنین در مقالة خانم گیتی شُکری آمده، نقل می‌گردد.
امیر چوپانی بوده که در خدمت اربابش کار می‌کرده است.  دل امیر در گروِ مهرِ گوهر، دخترِ ارباب است. گوهر را نیز به او تمایل بوده است. روزی سواری به امیر می‌رسد و از او می‌خواهد که از جالیز برایش خربزه بیاورد. امیر تعجّب می‌کند؛ زیرا زمانِ رسیدن خربزه نبود. به اصرار سوار، وارد باغ می‌شود. خربزه‌های فراوانی می‌بیند و باغ را چون بهشت می‌یابد. با حیرت خربزه‌ای برای سوار می‌آورد. سوار، خربزه را می‌شکافد و پاره‌ای از آن را به امیر می‌بخشد. سوار می‌رود. امیر به باغ بازمی‌گردد. باغ را به رونق چند لحظه پیش نمی‌بیند. در این هنگام گوهر سر می‌رسد و امیر نیمی از پارة خربزه را به او می‌دهد. هر دو با خوردن خربزه شروع به شعر گفتن می‌کنند و در می‌یابند که آن سوار علی(ع) بوده است. امیر به دنبال سوار روانه می‌شود. سوار را در حال عبور از رودخانه‌ای، می‌بیند که به جای آب، آتش در آن روان است و او را از عبور در آن رودخانه بازمی‌دارد. امیر از رودخانة آتش می‌گذرد و به پابوسیِ سوار مشرّف می‌گردد و درِ معرفت به رویش گشوده می‌شود و چون نام یار و معشوقش گوهر بوده است، معشوق حقیقی خویش را نیز به این نام می‌خواند.» (ر.ک. در شناخت مازندران، فرهنگخانه، ص 232)
دارالمرز شامل گیلان و مازندران است حدوداً 2000 کیلومتر از این منطقه را شامل می‌شود.
 توسط فیروزجاه

 

امیرکیست و امیری چیست ونگاهی به روایت عامیانه

 بنا به روایت عامه و نیز روایت باورگونه در مقدمه کتاب کنزالاسرار امیر پازواری جلد یک امیر شخصیتی است چند بعدی یک جا امیرشیخ العجم و درجای دیگر کشاورز و باغبان و درجایی چوپان و درجایی رویگر ( یا قلی چی ) و در  جایی  گالش و گاوزبان در جای دیگر نیز فروشنده دوره گردی که بارش نفت است و گاهی نیز درویش می نماید و از طرفی هیچ صاحب نظری تاکنون قاطعانه نگفته که کدام سراینده دوازده هجایی تبری امیر مورد بحث ما است اگر سروده های دوازده هجایی تبری سینه به سینه و نامکتوب و هم چنین سروده های دوازده هجایی مکتوب در کنزالاسرار منسوب به امیر پازواری را در ترازوی سنجش کلام و لهجه بریزیم می بینیم که چند گونه اختلاف در بین سروده ها وجود دارد که از جمله می توان نگاه شاعرانه بر واژه ها و مخدوش بودن وزن و قافیه و یا هجارا نام برد و با کمی دقت براین چند وجه تا حدودی می فهمیم که سراینده فلان چند بیتی از مردم کجا و یا کدام نقطه از مازندران است. حال یک چهار بیتی از کتاب کنزالاسرار جلد دوم صفحه هفت که راوی میگوید :

 

امیرگنه که مه دوس خوشحاله یا نا                   همون  اول  حسن  و جماله   یا نا

مس دو نرگس  سرخ گل  آله  یا نا                   سوال مشت مونگ برفه هلاله  یا نا

نشکوفته  گل  و خرم  بهاره    یا نا                   حوری  صفت  و پری رخساره یا نا

اوی  زمزم   آسا  به   زلاله     یا نا                    دندون   در و  لو عقیق لا عله یا نا

 

 با کمی حوصله ودقت میتوان گفت سراینده چهار بیت بالا شخصیتی است عاشق و عارف و آگاه به نکات ریز و درشت شاعری که با نگاه شاعرانه بر واژه ها و شکل موزون دادن به آنها در سروده خود زیبایی آفرید و نگفته است کدام دوست قطعاً مخبر از افراد مورد اعتماد اوست که ناگفته می داند امیر از کدام دوستش می پرسد. مانند قلی چاربیدار طالب هرچه هست روایت است و بدرستی معلوم نیست که آیا از سروده های امیر گمشده ما می باشد یا خیر. ولی به احتمال می توان گفت که باید از سروده های شیخ العجمی باشد که ما به دنبالش می گردیم و لهجه درگفتار می گوید سراینده باید از مردم بار فروش و یا روستاهای بخشهای آن و یا روستاهای شرق آمل باشد مانند گل و در که در آمل و طراف آن گل و در می گویند و لهجه سروده فوق از لهجه های بومی و رایج دوره قاجار تا به روزگار ما می باشد که حداقل در دو قرن اخیر تغییری در آن به وجود نیامد. اگر در جایی تغییری به چشم آید به دلیل آن است که هر زبانی دچار استحاله خواهد شد ماننده واژه های تیلر -  کمباین -  رادیو -  تلویزیون -  کامپیوتر -  رادیاتور که امروزه جزو فرهنگ ما  شده اند و هیچ مردمی را از این گریزی نیست .

باز هم روایتی دیگر از صفحه 130 جلد 1

 

امیر گنه  دشت  پازوار   خجیره                     گشت پازوار  رو  در بهار خجیر

بی ریشه ریکای زلف دار خجیره                     چیت  قلمکار  بوته  دار  خجیر

 

  بی پیرایگی و عریانی سروده بالا می گوید که سراینده شاعر هست ولی اهل فن نیست و نگاهی شاعرانه بر این همه واژه موجود درفرهنگ و ادب بومی مازندران را ندارد حقیقتاً یا کشاورز است یا علائق خاطری به کشاورزی و دشت دارد.

باز هم روایتی دیگراز صفحه 159

 

امیر  گنه گشت  لیته  کو خجیره                    گشت  لیته  کو  پرند  کو  خجیره

شاه  موزی  بن وارنگ  بو خجیره                    پنج روز ییلاق هر کجه بو  خجیره

 

   باز هم بی پیرایگی و عریانی مسروده ای دیگر با این تفاوت که سراینده کسی است چوپان و یا دارای علائق خاطری با چوپان و اطراق موقت چوپانی در زیر سایه درخت شاه بلوط از اطراف و یا اکناف بخشها و روستاهای حشمسرا گونه میان بندر و بالا بند آمل زیرا لیته کو دهستانی واقع در جنوب غربی آمل و پرند روستایی است . حشمسرا گونه در جنوب لیته کو واقع در میان بند واژه های سروده فوق چنین می گویند. همان بهتر که از زبان خود سروده بگوئیم و باز هم روایتی نا مکتوب از چوپان و چوپانی

امیرگنه که کردی   چنه رحاته                  کرد لا  بالین  کردی  و   دس چوه

وه خرد و خراک و ولی تلم دوه                   هر کی کرده یار دارنه وه دل کهوه

 

و باز هم روایتی نامکتوب از گالش و گالشی و مناطق مورد علاقه سراینده

 

لارجون چی خشه هوا همیشه بوخش          منگل چی خشه هردم بواره وارش

آسا    چی  خشه  گو    بپتور  گالش          شاه موزی بن سخ و کباب و  آتش

 یا روایتی دیگر به گونه ای دیگر ولی با همان مضمون

چلو  چی  خشه  هردم بواره وارش              منگل چی خشه لا و سرین و بالش

آسا  چی  خشه  گو  بپنور    گالش             شاه موزی  بن سخ و کباب و  آتش

عامه را وی بدانیم که هستند سروده های تبری دوازده هجایی شنیده ها همه از نظر ایشان امیری است و کاری ندارند که مربوط به کدام دوره از تاریخ و یا از سروده های کیست و کلاً به مضامین آن کار دارند و اگر یک دوبیتی یا چند بیتی را مناسب حال خود و یا جمعی دیده اند آنرا می خوانند والا توجهی به سروده های این یا آن ندارند. مثلا" کتاب کنزالاسرار حاوی بیش از 425 عنوان و نزدیک به 2000 بیت سروده دوازده هجایی دوبیتی و یا چند بیتی تبری است. پس چرا عامه کاری به بقیه سروده های مکتوب و منسوب به امیر پازواری ندارد. خوب عنایت فرمائید و سروده چهار بیتی زیر را که درعنوان 22 کتاب کنزالاسرار جلد دوم صفحه 18 است مورد دقت قراردهید و بعد توجهی به روایات عامه نمائید و ببینید که آیا در هیچ کجا و از هیچکس شنیده اید و اینک سروده مورد نظر

 

چمن به چمن گل به گل خال به خال  کت           قمر به  قمر رخ  به  رخ  آل  به  آل  کت

خطاب به خطا چم به چم دال به دال  کت           گره  به  گره  بند  به  بند مال به مال کت

گرده به گردن کش به کش بال به بال کت           صدف به صدف در به در لعل به  لعل کت

فزون  به فزون  مه به مه سال به سال کت            امیر به  جفا  دم به دم حال  به حال کت

محمد لطفی نوایی

برای دانلود فایل ورد این مطلب اینجا کلیک کنید



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٦ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرج اله فیروزی تبار | نظرات ()