آرشیو وبلاگ
دانلود طرح های رنگ آمیزی فانتزی کودکان

تحقیق پیرامون باغ های ایرانی و سایر کشورها

مقاله جالب اقتصادی

مصاحبه با دانیل کاهنمن برنده جایزه نوبل اقتصاد


خرید چوب بیسبال و توپ آن روی هم 10/1 دلار هزینه داشته است. اگر قیمت چوب بیسبال یک دلار بیشتر از توپ آن باشد، قیمت توپ چقدر خواهد بود؟ بسیاری ناخودآگاه می‌گویند 10 سنت چرا که به سادگی 10/1 را به یک دلار و 10 سنت تفکیک می‌کنند. وقتی همین سوال از جمع دانشجویان دانشگاه پرینستون مطرح شد بیش از نیمی ‌همین جواب غلط را دادند.

دکتر «کاهنمن» استاد دانشگاه پرینستون و برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال 2002 می‌گوید: «انسان‌ها به سخت فکر کردن عادت ندارند و به اولین جواب شهودی که به ذهنشان می‌رسد راضی می‌شوند». مثال چوب و توپ بیسبال را رها کنید، اما بدانید که موضوع ناسازگاری و خطاهای تصمیم‌گیری توسط افراد متخصص و خبره از جمله موضوعات محوری است که دکتر کاهنمن به آن پرداخته است. تحقیقات کاهنمن به همراه یار مرحومش دکتر «تورسکی» موجب شد تحولی اساسی در حوزه اقتصاد و فاینانس ایجاد شود چرا که همواره در عمل دیده می‌شود رفتار عاملان اقتصادی با آنچه که فرضیه رفتار عقلایی پیش‌بینی می‌کرد منطبق نیست. آنها از طریق آزمایش‌های تجربی نشان دادند که چه اشتباه‌ها، تناقض‌ها وجهت‌گیری‌هایی همواره در تصمیم‌گیریهای انسانی وجود دارد. شاید غیرممکن باشد که فردی راستگو و صادق مقالات او را بخواند و شوکه نشود. وی با سادگی هرچه تمام‌تر نشان می‌دهد که چقدر تصمیم‌گیریهای انسان‌ها در معرض خطا است و چقدر باید مراقب جهت‌گیری‌ها بود. امروزه کاربرد تحقیقات کاهنمن تحولی شگرف در حوزه فاینانس موجب شده و کمک به فهم این موضوع کرده که چطور عاملان اقتصادی در مورد زمان، پول و منابع خود تصمیم‌گیری می‌کنند. با هم گفت وگویی با کاهنمن درخصوص وجود ناسازگاری در تصمیم‌گیری‌ها را می‌خوانیم.
در تحقیقات کلاسیک شما پیرامون وجود ناسازگاری در تصمیم‌گیری انسان‌ها، چنین به نظر می‌رسد که تمرکز شما، بر موضوع انتخاب غیرعقلایی انسان‌ها است حتی وقتی که اطلاعات خوبی نسبت به مسائل گوناگون دارند؟
وقتی شما اندیشه‌ها و یافته‌های گذشته را تفسیر می‌کنید باید توجه داشته باشید که این مباحث در چه زمینه ای مطرح می‌شد. درآن دوران یعنی دهه هفتاد، غیرعقلانی بودن، معادل احساساتی بودن تعریف می‌شد. در عین حال روشن بود که انسان‌ها آشکارا استدلال می‌کنند: برای ما مشخص بود که انسان‌ها بالاخره برای گشودن راه خود از میان مسائل حساب کتاب انجام می‌دهند. اما آنچه که برای ما خیلی جالب و مهم بود این بود که چه چیزهایی در یک لحظه به ذهن انسان وارد می‌شود. این دغدغه ما را به سمت تئوری دو سیستم رهنمون شد.
می‌شود تئوری دو سیستم را تشریح کنید؟

 

بسیاری از ما که روی این مساله کار می‌کردیم به این نتیجه رسیدیم که عملا دو سیستم فکر کردن در انسان وجود دارد که ویژگی‌های جداگانه‌ای دارند. می‌توان به این دو سیستم اسامی‌شهود و قدرت استدلال اطلاق کرد. البته برخی آن را سیستم یک و سیستم 2 نامگذاری کردند. بعضی فکرها به خودی خود به ذهن وارد می‌شوند، در اغلب اوقات بسیاری فکرها از این نوع هستند. اینها سیستم یک هستند. این به معنی آن نیست که انگار همه چیز به صورت خودکار و اتوماتیک انجام می‌شود بلکه به معنی آنست که ما به جهان به طور ناخودآگاه واکنش نشان می‌دهیم و در مورد آن کنترل نداریم. عملیات سیستم یک خیلی سریع، بدون زحمت و همراه با کارهای دیگر و غالبا همراه با احساسات است. این امور از طریق عادت انجام می‌شوند لذا اصلاح یا کنترل آنها بسیار دشوار است. سیستم دیگر سیستم شماره 2 است که همان قدرت استدلال کردن است. این سیستم عامدانه و هشیارانه عمل می‌کند. فرآیند آن کندتر است و باید به‌ترتیب انجام شود، نیازمند تلاش است و عامدانه کنترل می‌گردد اما از برخی قواعد پیروی می‌کند. تفاوت در میزان تلاشی که برای یک فرآیند ذهنی صرف می‌شود شاخصی خوبی است که نشان می‌دهد آیا به آن فرآیند باید سیستم یک را اطلاق کرد یا سیستم 2 را.
چطور شد که شما تحقیق در مورد این دو سیستم را آغاز کردید؟
در اولین مقاله‌ای که به اتفاق تورسکی نوشتم، به این مساله پرداختیم که استادان آمار وقتی غیررسمی‌فکر می‌کنند، به لحاظ آماری چگونه عمل می‌کنند. آنچه یافتیم را قانون اعداد کوچک نام‌گذاری کردیم. این تعبیر برای اشاره به این مساله وضع شد که چگونه انسان‌ها میزان مشابهت توزیع احتمالی در یک گروه کوچک به توزیع احتمالی در کل جامعه را بزرگ‌نمایی می‌کنند. همچنین دریافتیم که انسان‌ها حتی استادان آمار برای حدس زدن نتایج احتمالی از قواعدی که فرا گرفته‌اند استفاده نمی‌کنند.
یعنی حتی آماردان‌های خوب، می‌توانند آماردان‌های ضعیفی باشند؟
دقیقا وقتی آنها کاملا در سیستم 2 عمل نمی‌کنند، برای پاسخگویی به سوالات ساده‌ای که به آنها می‌دادیم به قوه شهود خود اتکا می‌کردند. ما انتظار داشتیم که وقتی مسائل اهمیت زیادی بیابند، آنها استدلال و محاسبه را جایگزین شهود خود کنند. نتیجه تکان‌دهنده ای که به آن رسیدیم این بود که حتی کسانی که با (اصول و مبانی آمار و منطق) آشناتر بودند همان اشتباه‌هایی را مرتکب می‌شدند که افراد عادی انجام می‌دادند.
آیا در طی دورانی که شما روی مساله ریسک کار کرده‌اید، درکتان از مقوله ریسک و معنی آن ارتقا یافته است؟
سابقا درک ریسک و واکنش به آن امری احساسی تلقی می‌شد.
نه تنها امری احساسی تلقی می‌شد بلکه به دلیل چنین تصوری نادیده گرفته می‌شد.
بله دقیقا همینطور است. نوآوری ما این بود که نشان دادیم دسته‌ای از ریسک‌ها وجود دارند که ناشی از خطاها و توهم‌های شناختی هستند. این حرف امر بدیعی بود و بسیاری را به وجد آورد. اما این تنها بخشی از داستان بود. البته نگاه دیگری هم به مساله وجود دارد که اتفاقا این رویکرد فراگیر است. مقاله‌ای هست که من خیلی آن را دوست دارم. عنوان مقاله همه حرف را می‌زند. عنوان این است :«ریسک به مثابه احساس». ایده آن این است که اولین چیزی که به شما دست می‌دهد‌ترس است و به واسطه این‌ترسیدن احساس ریسک می‌کنید. لذا به مقوله ریسک به عنوان امری که کمتر شناختی (و بیشتر احساسی بود) نگاه می‌شد.
بنابراین این مقوله کلی احساسات نیست که در تصمیم‌گیری دخالت می‌کند بلکه صرفا یک احساس و آن هم‌ترس است که در ادراک ریسک وارد می‌شود و فرآیند تصمیم‌گیری را دچار خطا می‌کند؟
آنچه عملا در اثر‌ترس رخ می‌دهد آنست که احتمالات بی اهمیت می‌شود. مثلا اگر من وجود خطری برای فرزند شما را بیان کنم هر چقدر هم که احتمال وقوع آن کم باشد، برای شما فکر دیگری کردن دشوار می‌شود (و دچار تشویش می‌شوید).
این مساله مشابه داستان لورنز در قضیه بنزین است. پدیده‌ترس اثر خود را بر روی تصمیم‌گیری می‌گذارد.
احساسات غالب می‌شود. غلبه احساسات به واسطه امکان‌پذیر شدن (یک خطر) ممکن می‌شود نه بواسطه احتمال آن. هر چه یک پدیده احساس برانگیزتر باشد، انسان‌ها کمتر عقلایی فکر می‌کنند. لذا یک شکاف بزرگ وجود دارد.
یعنی شما می‌گویید بدترین حالت بر نحوه ارزیابی احتمالی افراد سایه می‌افکند؟
ما می‌گوییم که انسان‌ها احتمالات کم را زیاده تخمین می‌زنند. اثر بدترین حالت به لحاظ احساسی در پشت کل ماجرا باقی هست.
به همین دلیل حتی خبرگان هم دچار اشتباه می‌شوند. اما خبرگان و کارشناسان یک سازمان در خلا و جدا از دیگران تصمیم نمی‌گیرند. آنها تصمیماتشان را در جلسات، گردهمایی‌ها و کمیته‌ها اتخاذ می‌کنند. آیا مشابه همان سیستم یک و 2 که در سطح فردی مطرح بود در سطح گروهی هم دیده می‌شود؟
در مورد اینکه گروه‌ها در چه شرایطی بهتر کار می‌کنند دانش زیادی در اختیار داریم. اگر قرار باشد که جواب درست از میان خیل جوابها شناسایی شود، عملکرد گروهی بهتر از عملکرد فردی است. اما وقتی که همه افراد گروه دچار یک نوع سوگیری خاص هستند، عملکرد فردی بهتر از عملکرد گروهی است چرا که گروه‌ها در مقایسه با افراد افراطی‌تر عمل می‌کنند.
به عبارتی یک بازخورد تشدیدکننده است. در گروه‌ها حالت‌های افراطی تشدید می‌شود.
در گروه‌ها امکان قطبی شدن وجود دارد. در بسیاری از مواقع پدیده‌های ریسک‌پذیری وجود دارد که موجب حرکت به سمت ریسک می‌شود. یعنی گروه‌ها بیش از تک تک افراد پذیرای ریسک می‌شود.
چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟
یکی از سوگیری‌های جدی در تصمیم‌گیریهای ریسکی خوش‌بینی است. خوش‌بینی از دلایلی است که موجب قبول ریسک زیاد می‌شود. گروه‌ها معمولا زیادی خوش‌بین هستند. علاوه بر آن‌تردیدها توسط گروه‌ها سرکوب می‌شود. تصور کنید که کاخ سفید می‌خواهد در مورد عراق تصمیم بگیرد. به راحتی می‌توان تصور کرد که یکی از مسئولین اجرایی کاخ سفید با خود چنین بیاندیشد: «واقعا وحشتناک خواهد بود». به سادگی می‌توان تصور کرد که فرد دیگری بخواهد دیدگاه او را سرکوب کند. همیشه تمایل و گرایش به سمت حمایت از گروه وجود دارد. اینها عواملی هستند که موجب شکل گیری وضعیتی می‌شوند که اصطلاحا تفکر گروهی خوانده می‌شود.
در مورد تصمیمات مربوط به سرمایه‌گذاری مالی و تخصیص دارایی‌ها چطور؟ این حرف‌ها به من چنین القا می‌کند که در امور مالی تصمیم‌گیری فردی می‌تواند بهتر از تصمیم‌گیریهای جمعی نظیر آنچه توسط هیات‌های مدیره سرمایه‌گذاری انجام می‌شود باشد.
نه، نه، آنها دینامیک‌های یکسانی ندارند. وقتی به بازار و کمیته‌های سرمایه‌گذاری نظر می‌کنید، در واقع پویایی افرادی که رقیب هم هستند را مشاهده می‌کنید. ما واقعا باید این موارد را از هم تفکیک کنیم.
اما من به کمیته‌های مدیریت، هیات‌های ژوری و کمیته‌های سرمایه‌گذاری نگاه می‌کنم. در همه آنها شواهد وزن دهی شده و ریسک‌ها ارزیابی می‌شوند. به نظر مشابهت آنها بیش از تفاوتشان باشد.
من روانشناس هستم. ما از سطح فردی شروع می‌کنیم و سوگیری‌ها را در سطح فردی شناسایی می‌کنیم. سپس رو به گروه می‌کنیم و می‌بینیم که در سطح گروهی چه اتفاقی می‌افتد. ساختار گروه چطور است؟ انگیزه‌ها چیست؟ افراد در قبال یکدیگر چه رفتاری اتخاذ می‌کنند که ریسک را تقلیل داده یا تشدید می‌کند؟ سپس امور بازاری مطرح است که افراد در قبال هم واکنش نشان می‌دهند.
آنچه را که شما تشریح می‌کنید در واقع صحنه ماجرایی است که در آن افراد گروه در مورد ریسک یا پاداش آن به اجماع یا دست کم به نوعی توافق می‌رسند.
درست است. اما به یاد داشته باش که انگیزه‌های داخلی که موجب می‌شود درک افراد گروه از ریسک و بازده آن متفاوت از ریسک و بازده واقعی شود در بیرون از گروه وجود ندارد. این انگیزه‌ها می‌تواند ادراک ریسک را کاملا مخدوش کند.
آیا به نظر شما پیامدهای منفی ناشی از تصمیم‌گیری جمعی بدتر از کارکردهای منفی سیستم شناختی در سطح فردی است؟
کاملا بستگی به نوع تصمیم، افراد و گروه دارد. اما قویا به این امر اعتقاد دارم که هم فرد و هم گروه نیازمند مکانیزمی ‌هستند تا بر اساس آن به بررسی این مساله بپردازند که تصمیم آنها چگونه اتخاذ می‌شود. این مساله خصوصا برای سازمان‌هایی که باید در زمانهای کم تصمیمات زیادی بگیرند اهمیت ویژه ای پیدا می‌کند.
در مورد این مباحث شما چقدر با فعالان عرصه بازار و تجارت سروکار داشته‌اید؟ آیا تاکنون به یک مدیر ارشد عرصه تجارت برخورده‌اید که به شما بگویید فلانی ما دائما با مقوله ارزیابی ریسک سروکار داریم. آیا تو می‌توانی ما را راهنمایی کنی تا چگونه هم در سطح فردی و هم در سطح گروهی ارزیابی درست‌تری از ریسک داشته باشیم؟ آیا امکان درست کردن چک لیست برای شناسایی سوگیری‌ها و مسائلی از این دست وجود دارد؟
من از هر دو پدیده کنجکاوی و در عین حال مقاومت که با آن دائما روبرو می‌شوم تحت تاثیر قرار می‌گیرم. برای من این واقعیت تکان‌دهنده است که وقتی در صحبت با بسیاری از فعالان اقتصادی در می‌یابم که سازمان آنها تصمیمات زیادی می‌گیرد اما هیچ سوابقی را از آن نگه نمی‌دارد. آنها تلاش نمی‌کنند که از اشتباه‌های خود درس بگیرند. معمولا حاضر نیستند که برای شناخت اشتباه‌های گذشته اندکی سرمایه‌گذاری کنند. البته این امر خیلی اتفاقی نیست. نمی‌خواهند که یاد بگیرند.
در عین حال کنجکاوی زیادی در این زمینه وجود دارد. از من برای سخنرانی زیاد دعوت می‌شود. اما وقتی این ایده را برای آنها مطرح می‌کنم که کسانی را به این کار بگمارند که آمار تصمیم‌ها را نگه دارند تا پس از چند سال بتوان سوگیری‌ها را شناسایی کرد، خطاها و پیش‌بینی‌های غلط را تشخیص داد و عوامل گمراه‌کننده را پیدا کرد تا فرآیند تصمیم‌گیری بهتر شود، زیر بار نمی‌روند.
آیا آنها از توجه به فرآیند ذهنی خود بیزارند یا اصلا ریسک گریزند؟ شما روانشناس هستید و می‌گویید که واحد تحلیل شما افراد هستند. پس چرا این افراد مایل به دانستن این مسائل نیستند؟ در حالیکه انسان‌ها به آینه نگاه می‌کنند (تا خود را ورانداز کنند)؟
اما همین آدم‌ها وقتی تصمیم می‌گیرند سوابق تصمیمات یا پیش‌بینی‌های خود را نگه نمی‌دارند. برای من خیلی عجیب است که انسان‌ها به ندرت ذهنیت خود را عوض می‌کنند. اولا در برخی مواقع که ما ذهنیت خود را تغییر می‌دهیم از این تغییر آگاه نیستیم. اغلب افراد وقتی ذهنیت خود را تغییر می‌دهند، ایده قبلی خود را به نوعی بازسازی می‌کنند تا به این تصور برسند که از اول هم همانگونه فکر می‌کردند. انسان‌ها معمولا میزان تغییر تفکرات خود را کمتر از مقدار واقعی ارزیابی می‌کنند. مضاف برآن وقتی که انسان‌ها به امری‌ترغیب شوند، فکر می‌کنند که همیشه به همان صورت فکر می‌کرده‌اند. در این زمینه تحقیقات خوبی انجام شده است.
ما تا همین اواخر در یکی از بزرگترین حباب‌های تاریخ {بورس}زندگی می‌کردیم. کسانی را می‌شناسیم که می‌گویند «ما درشرکت‌های کامپیوتری و مخابراتی زمانی سرمایه‌گذاری کردیم که در بالاترین قیمت قرار داشتند. من هنگام تصمیم‌گیری برای این سرمایه‌گذاری چگونه فکر می‌کردم؟»
اوه بله بسیاری از افراد می‌پذیرند که اشتباه کرده‌اند. اما این به معنی آن نیست که آنها ذهنیت خود را عوض کرده باشند. این به معنی آن نیست که آنها بتوانند از اشتباه‌ها پرهیز کنند.
به عبارت دیگر شما بر اساس تحقیقاتی که در مورد افراد و گروه‌ها انجام داده‌اید معتقدید که این رکود ایجاد شده در بازار سهام موجب نمی‌شود تا افراد در نحوه نگرش خود به ریسک تجدیدنظر کنند؟
در بلند مدت اثر آن مثل اثر سوختگی توسط شعله است. در سطح احساسات فردی آثاری خواهد گذارد که تنها مدتی دوام خواهد داشت.
اما ذهنیت آنها عوض نشده به همین دلیل می‌گویید که در سطح احساسات است؟ این همان سیستم یک است؟
به نظر من کل این حرف‌ها و اظهارنظرها مبتنی بر احساسات است.
آیا می‌خواهیم به این دیدگاه فرویدی یعنی تخریب خود استناد کنیم تا بتوانیم این پدیده را توضیح دهیم که چرا افراد به جای استفاده از مهارت آماری خود از شهود پرخطای خود استفاده می‌کنند؟
نه خدا این نگاه را ممنوع کرده است.
در مورد روانشناسی تکامل‌گرا چطور؟ شاید علت خطاهای آدمی‌این باشد که انسان‌ها به این شکل تکامل یافته باشند که خطاهای شناختی مرتکب شوند مثلا از اعداد کوچک استنتاج کنند؟
برای هر چیز می‌توان توجیه تکاملی عرضه کرد. اما سوال این است که آیا این سوگیری‌ها دارای کارکرد است؟ این نگاه متفاوت از نگاه تکاملی است. در برخی شرایط این سوگیری‌ها کارکرد منفی دارد اما عموما غیرقابل اجتناب هستند. در عین حال مقوله ادراک نیز مطرح است که با شهود مربوط است. تکامل ادراک متفاوت از تکامل شهود و یا سیستم شناختی است.
به نظر می‌رسد که ما داریم تصمیم‌گیری را به سه سیستم تقسیم می‌کنیم. یک بعد احساسی هست. همچنین سیستم محاسبات عقلایی وجود دارد. علاوه بر آن سیستم ادراکی نیز مطرح است.
بله من به سه سیستم فکر می‌کنم. در چشم‌انداز اخیرم نسبت به موضوع، سوالی که مطرح می‌کنم این است که چه چیز باعث می‌شود برخی فکرها به ذهن وارد شوند؟ و چرا برخی فکرها راحت‌تر از بقیه وارد ذهن می‌شود؟ اندیشیدن به برخی مسائل واقعا نیازمند تلاشی جدی است اما برخی دیگر بدون اینکه بخواهی به ذهن وارد می‌شوند.
وقتی که شما تحقیقات خود را در مورد روانشناسی تصمیم‌گیری شروع کردید، در حوزه مدیریت این مساله دنبال می‌شد که فرآیند تصمیم‌گیری تا جای ممکن عقلایی شود.
در مدل عقلایی فرض بر این است که خواسته‌ها و اعتقادات تعیین شده هستند. در سی سال گذشته ما جدا به مدل عقلایی اعتقاد داشتیم اما امروزه باید پذیرفت که چندان موفق نبود.
آیا تحقیقات شما به انقراض مدل عقلایی کمک نکرد؟ مفهوم اصلی کارهای شما تمرکز بر تنش میان سیستم فکری1 و سیستم فکری 2 است. این تنش مانع از آن می‌شود که سیستم فکری دو یعنی عقلایی فکر کردن غالب شود.
این حرف کاملا درست نیست. تحقیقات ما ادعا نمی‌کند که انسان‌ها نمی‌توانند عقلایی باشند یا عقلایی نخواهند بود. تحقیقات ما می‌گوید حتی کسانیکه آموزش می‌بینند تا تفکر سیستم 2 را به کار گیرند در عمل اینکار را انجام نمی‌دهند با اینکه می‌دانند باید چنین بکنند.
«هوارد رعیفا» پدر مکتب تحلیل تصمیم رسمی، در پنجاهمین شماره نشریه تحقیق عملیات حرف‌های اصلی خود را پس گرفته است. او به این بحث پرداخته که تحلیل تصمیم آنقدرها که تصور می‌کرد آثاری جدی بر تفکر مدیریتی نداشته است.
به نظر من کاملا روشن است که چه اتفاقی افتاده است در حالیکه در آن زمان این مساله روشن نبود.
آیا این به معنی کنار گذاشتن همه مباحث مربوط به تحلیل تصمیم از جمله درخت تصمیم و مسائلی از این دست که دانشجویان رشته مدیریت می‌خوانند است؟
این به معنی آن نیست که شما نباید تحلیل تصمیم انجام دهید. این به معنی آنست که تحلیل تصمیم نمی‌تواند دنیا را کنترل کند زیرا تصمیم‌گیران نمی‌خواهند عملیات فکری را به دیگران واگذار کنند. به هر حال اصولا در تحلیل تصمیم کسی هست که احتمالات را تولید می‌کند و تصمیم‌گیران به روابط بده بستان نظر می‌کنند و در مورد نسبت دادن مقدار مطلوبیت‌ها تصمیم می‌گیرند. علاوه بر آن تصمیم‌گیران کارکردهای مدیریتی هم دارند چرا که می‌خواهند بدانند همه چیز درست انجام شده است. اما دقیقا خلاف این مساله رخ می‌دهد. تصمیم‌گیران تحلیل تصمیم را دوست ندارند چرا که این تکنیک فرض می‌کند که تصمیم‌گیری یعنی انتخاب بین دو قمار است.
تعبیر انتخاب بین دو قمار تعبیر جالبی است. کدام مهمتر است، تحت تاثیر قراردادن انتخاب میان دو قمار یا انجام انتخاب میان دو قمار؟
به نظر من در عرصه تجارت و همه جای دیگر تصمیم‌گیران همه استعارات را کنار می‌گذارند. مدیران به خود به چشم کاپیتان کشتی‌هایی نگاه می‌کنند که در طوفان افتاده است. ریسک همان خطر است و آنها با آن به شکلی کنترل شده مبارزه می‌کنند. این ایده که شما قمار می‌کنید به معنی آنست که پذیرفته‌اید مقداری از کنترل خود بر اوضاع را از دست داده‌اید. پذیرش این واقعیت برای تصمیم‌گیران چندش آور است و آن را رد می‌کنند. به همین دلیل نیز تحلیل تصمیم را به کنار می‌زنند.
به جای آن باید چه کار کرد؟
به همین دلیل باید به چند سیستم فکر کرد. به اشکال مختلف می‌توان در مورد یک مساله اندیشید که برخی بهتر از دیگری است. اما قبول می‌کنم که نسبت به گذشته کمتر خوش‌بین هستم.
چرا؟
چون فکر می‌کنم سیستم یک چندان آموزش پذیر نباشد. و سیستم 2 کند و طاقت فرسا است و کمتر از آنچه فکر می‌کردم قابل کنترل است.
شما انتظار دارید که مدیران و تصمیم‌گیرانی که بر زندگی و مال دیگران تاثیرگذارند چه چیزهایی از کار شما بدانند؟
اگر یک آرزو داشته باشم، آن این است که سازمان‌ها بخشی از تلاش خود را مصروف آن کنند که فرآیندهای تصمیم‌گیری خود را مطالعه نمایند و خطاهای خود را بشناسند و سوابق را چنان حفظ کنند که بتوانند از اشتباه‌های درس بگیرند. به نظرم چنین چیزی در در حال حاضر انجام نمی‌شود. عوامل زیادی را می‌بینم که مانع تحقق این امر می‌شود. لذا اگر یک آرزو داشته باشم، آن همین است.

 

اقتصاد زیر زمینی

 

در پست قبلی به اقتصاد زیرزمینی یونان اشاره کرده بودم که دوستی ایمیل زده و در مورد نحوه اندازه گیری اندازه اقتصاد زیرزمینی سوال کرده. تعاریف مختلفی در مورد اقتصاد زیرزمینی وجود داره. کلا اقتصاد زیرزمینی به فعالیتهایی گفته میشه که توسط دولت قابل نظارت نیست. برای مثال معلم خصوصی که موسیقی تدریس میکند تا قاچاقچی مواد مخدر میتونند شامل فعالیتهای اقتصاد زیرزمینی باشند. شناختن این فعالیتها میتونه به شناختن اقتصاد یک کشور و حتی مشکلات سیاسی و اجتماعی یک کشور کمک بکنه. البته میشه این فعالیتهای اقتصادی را به دو دسته تقسیم کرد آنهایی که غیر قانونی هستند و آنها که قانونی هستند. برای مثال معلم خصوصی که سه تارتدریس میکنه در مورد درآمدش به دولت گزارشی ارایه نمیکنه و برای همین از پرداخت مالیات هم فرار میکنه ولی اگر یه روز پول حق التدریسش رو بهش ندن و صاحبخونه سه تارش رو بشکنه بکوبه تو سرش میتونه بره دادگاهی یا پلیسی شکایت کنه ولی اگر یک قاچاقچی  عمده مواد مخدر به یک قاچاقچی خرده پا مواد بده و طرف مقابلش مواد رو تحویل بگیره و پولی نده قاچاقچی عمده نمیتونه بره دادگاه شکایت کنه و بگه چنین مشکلی داره. خب میره شرخری پیدا میکنه و اینطوری از بیزنس خودش حفاظت میکنه. توی اخبار حوادث روزنامه ها داستان های آدم ربایی زیادی میشه پیدا کرد که رفتن بچه یه بیچاره ای رو دزدیدن و پول خواستن. یه جا از قول یک مقام پلیس میخوندم که بیشتر این آدم ربایی ها که بعضی وقتها پای پلیس هم به پرونده باز میشه مربوط به اختلافات معامله گران مواد مخدره.  یا مثلا بخواین وقایع سیستان و بلوچستان را تحلیل کنید باید ببینید که اندازه اقتصاد زیرزمینی این استان که شامل قاچاق مواد مخدر و سوخت و امثالهم هست چقدره. گرفتاری هم اینه بیزنس ها بدلیل اینکه نمیتونن برای حفاظت از خودشون از پلیس و سیستم قضایی دولتی استفاده کنند میرن برای خودشون تفنگچی و شرخر استخدام میکنن. کم کم که اینها قدرتشون بیشتر میشه کنترل دولت هم بر این متاطق کمتر میشه. یعنی یه جورایی همین بیزنس ها برای خودشون یه دولت زیرزمینی درست میکنند. همین ریگی تروریست نمونش که زاییده این اقتصاد زیرزمینی بود و کلی شرارت کرد.البته توجه داشته باشین که هدف فعالان زیرزمینی و عواملشون امنیت بیزنسشونه و نمیخوان با دولت بیخودی درگیر بشن. ولی چون نظارتی روی عواملشون نیست براحتی میتونن با تحریک خارجی و دریافت پولی شرارت کنند. این داستان مختص ایران نیست و همه جای دنیا مشاهده شده. برای مثال سال گذشته بین باندهای مواد مخدری که بین آمریکا و مکزیک فعالیت میکنند اختلافی پیش اومد و بین این دو باند که نمیتونستن برن دادگاه دولتی مشکلشون رو حل کنند جنگ شد و توی شهر مرزی مکزیک درگیری و تیراندازی شد و پلیس نمیدونست طرف کی رو باید بگیره! بعد یه سری گفتن بیاین مثل هلند مواد مخدر را آزاد کنید. با این بگیر وببندها که کسی نبوده که اهل مواد باشه و مواد گیرش نیاد. لااقل تجارتش را آزاد کنید که این باندها درست نشه و امنیت مردم در خطر نیوفته.

 

 خلاصه شناخت فعالیتهای زیرزمینی و اندازه آن مهمه.  فردریش اشنایدر که استاد اقتصاد در دانشگاهی در اتریش است مقالاتی در این زمینه دارد که میتونید لیست مقالات را اینجا ببینید. یک مقاله هم داره که فعالیتهای قانونی زیرزمینی را اندازه گرفته. جالب هم اینه که سایز فعالیتهای قانونی ولی زیرزمینی در ایران را حدود بیست درصد حساب کرده که هم اندازه نروژ و اسپانیاست. ولی توجه کنید که این شامل فعالیتهای غیرقانونی مثل قاچاق مواد مخدر و مشروبات الکلی و … نمیشه

 

 

دولت گرایی یا سرمایه گرایی

 

در قرون وسطی بواسطه تسلط کلیساها بر جوامع، مال اندوزی و کسب سرمایه صفت نکوهیده ای بود و افراد برای کسب رستگاری، اگر مال و ثروتی هم داشتند باید در راه خدا و برای آسایش مردم جامعه صرف می کردند. با ظهور پروتستانیسم و به اصطلاح اعمال اصلاحات مذهبی، جوامع دریافتند که در کنار اعتقاد به وجود خدا و نظارت او بر اعمال انسان، باید به تلاش و کسب وکار بپردازند و اینکه در برابر زحمتی که می کشند، سود مادی کسب کنند نه تنها ناپسند نیست بلکه مجاز و مشروع نیز هست. بدین ترتیب سرمایه داری پا به عرصه نهاد و نتیجه طبیعی آن ایجاد طبقات اجتماعی، فقر و بیکاری و .. بود. با آغاز دوران رنسانس و انقلاب صنعتی، ماشینهای بخار جای انسانها را در کارخانه ها گرفتند و موج بیکاری بیش از پیش جوامع را فرا گرفت. نارضایتی ها و شورشهایی که بواسطه وضعیت نابسامان اقتصادی در آن زمان بوقوع پیوست موجب شد تا دولتها برای حفظ منافع و رفاه مردم وارد میدان شده و خود را ملزم به ایجاد نظم اقتصادی و حذف فقر نمایند. اما با گذشت زمان ناکارآمدی دولتها در تامین رفاه مردم و جهت گیری آنها برای ثبات سیاسی و حفظ وضع موجود در کشور بجای تلاش در ارتقاء وضع معیشتی افراد باعث شد تا کلاسیکها که معتقد به مکانیسم بازار و استعداد فراوان بازار برای کنترل و تخصیص بهینه منابع و رفاه عمومی بودند، وجود انگیزه سودجویی در انسان و نابرابری افراد را کاملا طبیعی قلمداد نموده و حضور دولت را که محدودیتی بر قدرتهای فردی بود برنتابند. بدین ترتیب تفکر اصالت فردی مجدداً جوامع را به سوی سرمایه داری سوق داد و باز هم طبقات اجتماعی، فقر و بیکاری و ... . کینزینها که اوضاع متشنج اجتماعی آن روز را حاصل عدم تامین ضمانتهای اجرایی وجود حقوق مالکیت میدانستند، وجود دولت را در جهت تامین بسترهای لازم برای رقابت بازارها و حفظ آزادیهای فردی ضروری دانسته، بهره وری و ثبات بازار را در گرو دخالت دولت میدیدند. بدین ترتیب برای بار چندم در طول تاریخ دولتها زمام امور را بدست گرفتند و باز ضعف عملکرد، عدم توانایی و ناکارآمدی دولتها ... . و اکنون کمتر کشوری را می شناسیم که پا به عرصه سرمایه داری و ثروت سازی ننهاده باشد و آزاد سازی اقتصاد و خصوصی سازی را در قالب اصلاحات ساختاری جامعه اش تجربه ننموده باشد.

سوال: به نظر شما چند سال دیگر شاهد وخامت اوضاع اجتماعی کشورمان بواسطه ظهور طبقات اجتماعی، فقر و بیکاری و ... خواهیم بود؟

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 

اقتصاد:

 

زندگی اجتماعی با هدف تامین هر جه بهتر نیازها ی انسانها شکل گرفته است. بطور کلی می توان احتیاجات بشر را به دو دسته « مادی » و « معنوی » تقسیم نمود. نیازهای مادی نیز به خود داری دو شاخه فرعی هستند:

 

1- نیازهای که مستقیماً توسط افراد دیگر بشری تامین و ارضاء می گردند؛ مانند : نیاز جنسی و...

2- نیازهای مادیی که بر آوردن آنها مستلزم استفاده از طبیعت است؛ همچون نیاز به خوراک, پوشاک, مسکن و...

این بخش از نیازها ی مادی انسان, در جامعه توسط «نهاد اقتصاد» تکفل و تامین می‌گردد. نهاد اقتصاد همچون نهادهای دیگر, یک مفهوم جامعه شناختی انتزاعی است و عینیت و تبلور آن در قالب موسسات تولیدی, تجاری ,بانکها و.. می‌باشد.

 

در قلمرو مسائل اقتصاد دو شیوه بحث وجود دارد:

 

1- پرداختن به روابط تکوینی موجود در رفتارهای اقتصادی, که نتائج چنین تحقیقاتی « علم اقتصاد » خواند مس شود.

2- ارزیابی و ارزش گذاری وضعیت اقتصادی موجود در رابطه با تامین عدالت اجتماعی یا هر گونه هدفی که سیاستگزاران اقتصادی در نظر می گیرند که به شکل گیری « نظام اقتصادی » می انجامد.

برای علم اقتصاد تعاریف مختلفی شده است چنانکه « آدام اسمیت » آنرا « بررسی در ماهیت و علل ثروت ملل » دانسته و« پل ساموئلسن » در تعریف آن می‌گوید: « بررسی روشهای که بشر با وسیله یا تدون وسیله پول برای بکار بردن منابع کمیاب بمنظور تولید کالاها و خدمات در طی زمان و همچنین برای توزیع کالاها و خدمات بین افراد و گروهای در جامعه بمنظور مصرف در زمان حال و آینده انتخاب می‌کنند. 2 در کتاب « در آمدی بر اقتصاد اسلامی » نیز تعریف جامعتری برای شده که: « مقصود از 000 علم اقتصاد دانشی است که رفتارهای بشری را در زمینه تولید, توزیع و مصرف, تجزیه و تحلیل می‌کند تا قدرت پیش بینی پدیده های اقتصادی را بدست آورد. » 3

 

اما نظام اقتصادی « عبارتست از طرح کلی و هما هنگی که خطوط اصلی ارزشهای مورد نظر یک مکتب را در زمینه عدالت اجتماعی از بعد اقتصاد نشان می‌دهد. » 4 بنا بر هر نظام اقتصادی بر اساس دیدگاه انسان شناسانه خود و تفسیری که از عدالت اجتماعی دارد اهداف و ایده آلهای خویش را تعیین می نماید.

 

نظام اقتصادی اسلام, تنها در صدد رفع نیازهای ضروری بشر نیست وبا تامین آنها کار خود را تمام شده نمی داند بلکه در صدد ایجاد عدالت اجتماعی, تامین رفاه برای همه, فراهم ساختن عزت, بی نیازی و قدرت اقتصادی برای جامعه اسلامی است. و این هدف از خلال آیات و روایات بسیاری بخوبی رخ می نماید که مشتاقان پژوهش در این زمینه را به منابع اصیل اسلامی و نیز کتابهائی که در این زمینه تالیف گشته ارجاع می دهیم. 5

 

روانشناسی

 

مکاتب مختلف روانشناسی بر اساس دیدگاههای که برای تحقیق پیرامون مسائل روانی بر گزیده اند, تعاریف متفاوتی برای این علم ارائه نموده اند. این تعاریف طیف و سیعی از دیدگاهها را شامل می‌شود که در یک قطب آن محدود ساختن مطالعات روانشناختی در « مطالعه ذهن » قرار دارد و در قطب مخالف, توجه انحصاری به « رفتارهای محسوس و ملموس ». ولی در مجموع می توان گفت: « روانشناسی علمی است که از افعال, انفعالات, استعدادها و سایر پدیده های روانی و ارتباط آنها با یکدیگر و علل پیدایش آنها بحث می‌کند ». 6

 

هدف روانشناسی نیز غالبا « ایجاد سازگاری بین فرد با شرایط متغیر محیط » ذکر می‌شود لکن شاید صحیحتر آن باشد که بگوئیم: هدف روانشناسی به فعلیت رساندن تمامی استعدادهای بشر برای رسیدن به کمال و سعادت است.

 

اینک پس از بیان تعریف و هدف روانشناسی و اقتصاد, روابط متقابل این دو بخصوص نقش روانشناسی و کاربرد آن در زمینه های اقتصادی با وضوح بیشتری قابل بررسی است.

 

رابطه روانشناسی و اقتصاد

 

از آنجا که هدف اقتصاد غرب, فراهم کردن نیازهای مادی انسان است و مکاتب گوناگون اقتصادی غرب, شالوده تحقیقات و نظریات خویش را بر این بنا نموده اند که « انسان عقلا ئی در پی حد اکثر کردن سود مادی خود می‌باشد »؛ بنا بر این از هر وسیله ممکن از نفوذ سیاسی و اجتماعی و تلاش در وضع قوانین و استفاده از آن در جهت منافع خویش گرفته تا بهره گیری از علوم و تکنولوژی برای رسیدن به این هدف بهره برداری می نمایند و استفاده اقتصاده غرب از یافته های روانشناسی نیز دقیقا در همین راستا قرار می گیرد. با توجه به این طرز بر خورد, دور از انتظار نیست که با مراجعه به تاریخچه روانشناسی مشاهده کنیم که پایه گذاران گروههای تحقیق و موسسین دانشکده های مشهوری که در زمینه تحقیقات روانشناسی صنعتی, روانشناسی حرفه ای, راهنمایی شغلی و 000 به تحقیق می پردازند, عمدتا صاحبان کارخانجات بزرگ و تجاوز و بازرگانان عمده هستند 7 که برای حل مشکلات و پیچیدگایهای مسائل کارگری و فروش خود و بعضا در جهت سوء استفاده از روانشناسی برای بهره برداری بیشتر از نیروی کار ارزانتر و بالا بردن ضریب اطمینان عدم اعتصابات و 000 دست بر امان روانشناسان شده اند. همین امر بخوبی نشان دهنده این واقعیت است که بررسی و درک روابطی که در این محدوده وجود دارد در حد خود دارای کارآئی بوده و می تواند به بالای بردن کارآئی کارگردان وسود موسسات اقتصادی کمک قابل توجهی بنماید. همانگونه که امروزه در کشور های صنعتی, در کارخانجات, ادارات, ارتش و تمامی ارگانهای کشوری و لشکر از روانشناسان و تحقیقات آنها سود می برند.

 

کاربرد روانشناسی در عرصه اقتصاد, طیفی وسیع از مسائل را در بر می گیرد که در اینجا اجمالا به آنها اشاره می کنیم و تفصیل آن در خود خواهد آمد. روانشناسی امروز مدعی است که در زمینه های شخصیت, انگیز, هوش, حافظه, کسب مهارت, یادگیری, پیشرفت تحصیلی, تستهای کارآئی, علائق شغلی و تحصیلی, درمان ناهنجاریها, بهداشت روانی ,‌ تعامل اجتماعی, تنظیم روابط بین فردی, و عناوین بسیاری از این قبیل داده های تجربه شده در اختیار دارد که در قلمرو اقتصاد ,کاربردی وسیع داشته باشد. و بهمین دلیل, رشته های اختصاصی این علم, کاربرد اصول روا شناختی در بخشهای مختلف اقتصادی را مورد مطالعه قرار داده اند. رشته هائی از قبیل روانشناسی صنعتی, روانشناسی اجتماعی, روانشناسی مدیرت, روانشناسی تربیتی, بهداشت روانی در کارخانجات, مددکاری اجتماعی, مشاوره و راهنمائی, شغلی و حرفه ای و برخی رشته های فرعی دیگر, تاثیر شگرفی که در بهبود وضع اقتصادی داشته اند, مورد توجه و استقبال دست اندر کاران تولید, توزیع و مصرف قرار گرفته اند. طبق آمار ارائه شده, امروز حدود 13 در صد از دارندگان دکتری در روانشناسی, در کشورهای غربی, در سازمانهای تجاری, دولتی, پژوهشی و صنعتی مشغولی بکار هستند. 8روانشناسی صنعتی با طرح موضوعاتی از قبیل: رفتار نیروی کار, فعالیتهای عقلی و حرکتی که در صنایع گوناگون بکار می رود, توزیع کار و ساعتهای آن, خستگی, استراحت, کارآئی, روابط انسانی در صنعت, سنجش شایستگی, رضایت حرفه ای, ارزیابی مشاغل, آموزش ضمن خدمت, آزمونهای روانی و000 سعی در بکار گیری اصول روانشناختی در محیطهای کار دارد.

 

روانشناسی مدیریت, با تکیه بر جنبه های روانی که یک مدیر موفق باید دارا باشد و نیز اصولی که باید در حسن اداره امور بکار گیر همچون توجه به نیازها ی کارگران, شخصیت دادن به افراد, ایجاد جو رقابت سالم و 000 نقش مهمی در تصحیح تفکر و روند کار و بالا بردن تولید و ایجاد رضایت حرفه داشته است. چنانچه قانون « ضد انحار » یا « امحاء قدرت متمرکز و زیاد اقتصادی » که در سال 1947 در ژاپن به اجرا در آمد با آنکه بطور کامل عملی نشد, اما با تجزیه تنها 18 شرکت بزرگ از 325 شرکت عمده به شرکتهای کوچکتر, زمینه رقابت شدیدی آنان فراهم آورد این رقابت شدید بعنوان خصیصه بارز اقتصاد بعد از جنگ ژاپن در آمد. فشار رقابت موجب توسعه کارخانجات و ماشین آلات و پیشرفت تکنولوژی شد و این بنوبه خود رشد اقتصادی ژاپن را بوجود آورد. اقتصادی بوجود آمد که ویژگی آن رقابت شدید در همه صنایع و بویژه صنایع شیمیائی و سنگین بود.

 

در صنایع نساجی که شرکتهای زیادی وجود داشت رقابت شدیدتر بود. این شرایط موجبات ایجاد یک مکانیسم خوب را در بازار فراهم ساخت که بصورت یک عامل قوی در رشد اقتصادی در آمد. 9

 

روانشناسی اجتماعی که مسائلی از قبیل رفتار جمعی _ فرد در گروه _ عوامل اجتماعی انگیزش, هیجان و ادراک - تفاوتهای فردی و طبقاطی و نژادی – رفتار در گروههای کوچک – مناسبات بین اشخاص – همرنگی با جماعت – ارتباط جمعی تبلیغات و متقاعد سازی و 000 را مورد بحث قرار می‌دهد در زمینه

 

های مختلف تولید, توزیع و مصرف نقش بسزائی ایفا می‌کند. مبالغ هنگفتی که تولید کنندگان فرآورده های تقریبا یکسان صرف تبلیغات و متقاعد ساختن افراد برای خرید و مصرف فرآورده های خود می سازند صدها ملیون دلاری که شرکتهای بزرگ, سالیانه صرف تبلیغ فرآورده های خود می سازند و ترفتند هائی که در تبلیغات برای نمایاندن امتیازات غیر واقعی کالا می رود 10, مقدار نفوذ یکی از مباحث روانشناسی اجتماعی در جنبه های اقتصادی زندگی بشر را بخوبی نمایان می سازد.

 

روانشناسی تربیتی با آنکه در اساس, بمنظور تحقق اهداف نظامهای آموزش و پرورش پایه‌گذاری شده است, لکن امروز کشورهای استکباری و جهانخوران از آن بعنوان ابزاری کار آمد برای شکل دادن به افکار و جهت بخشیدن به تخصصهای نیروی انسانی در کشورهای تحت سلطه در جهت منافع هر چه بیشتر کشورهای سلطه جو, سوء استفاده می نمایند. ادوارد بر من در تحقیقی که بر روی فعالیتهای موسسات بظاهر غیرانتفاعی امریکائی بنام بنیادهای کارنگی, فورد و راکفلر انجام داده نشان می‌دهد که نقش بنیادهای مذکور در ایجاد و توسعه مراکز دانشگاهی در آسیا و آفریقا, و قبولاندن نظامهای خاص آموزشی به کشورهای آفریقائی بنام نظامهای « منابسب », و تاثیر آنها در تثبیت نظریه های معینی در زمینه توسعه اقتصادی بعنوان »علمی« و »عینی«, نقش پیشقراولان فرهنگی امپریالیسم آمریکا است, و مهمترین وظیفه آنها مشروعیت بخشیدن به یک نظام جهانی است که ایالات متحده آمریکا, بیشترین نفع را از آن می برد. 11

 

روانشناسی مهندسی نیز تلاش می‌کند تا رابطه میان انسان و ماشین را بصورتی هر چه رضایتبخش تر در آورد و ماشینها بگونه ای ساخته شوند که اشتباهات آدمیان به حداقل برد. روانشناسان مهندسی در ساختن سفینه های فضایی, طرح زیستگاههای زیر آبی برای پژوهشهای اقیانوس نگاری و طرح دست و پا و سایر اندامهای مصنوعی برای معلولین مشارکت دارند.

 

اینها نمونه هایی از کاربرد روانشناسی در اقتصاد است که در خدمت هدف »سود هر چه بیشتر« قرار گرفته و این هدف را نیز در حد خود تامین نموده است. ولی به اعتراف برخی اندیشمندان غربی »راهی که جوامع توسعه یافته در پیش می گیرند, انجام گروههای اجتماعی, آزادی و حتی خوشبختی افراد را تهدید می‌کند. « افرادی که ناگزیر به تمکین در برابر مقررات معیشتی بسیار دشواری می باشند و این همه تحت لوای آرمانهای کاملا ماده گرا, و ارزشهای اجتماعی و اقتصادی ملهم از دغده سود دهی و عقلانیت قرار دارد 12. و برای رهایی از این مخمصه به این نتیجه رسیده اند. که »بشریت برای آنکه واقعا نجات پیدا کند, باید اهمیتی را که در حال حاضر برای ماشینها مغزهای الکترونیکی قائل است, برای شخصیت آدمی, بعنوان عالیترین تجلی زندگی, قائل شود«. 13

 

با توجه به هدف اسلام از نظام اقتصادی که تامین عدالت اجتماعی و رفاه برای همه و عزت و قدرت برای جامعه اسلامی در راه رسیدن انسان به کمال نهایی است. بهره گیری از اصول روانشناختی در اقتصاد اسلامی دو تفاوت عمده با کاربرد آن در اقتصاد غرب پیدا می‌کند:

 

1. هدف: هدف از بکار گیری این اصول پیدا نمودن نزدیکترین راه برای پیاده کردن عدالت اجتماعی خواهد بود و نه سود بیشتر.

2. محتوی: عناصری از روانشناسی که در پرتو انسان شناسی اسلامی کشف شده اند می‌توانند آثار کار بردی خویش را در اقتصاد نیز نشان دهند. نمونه این عناصر, عنصر اراده و اختیار انسان است که اساس تکامل معنوی و راه رسیدن به هدف نهایی خلقت بشر می‌باشد.

از آنجا که امروز روانشناسی مسلما این اصل را باور ندارد, در تحقیقات و نتیجه گیریها و دستور العملهای تربیتی و کاربردی خویش آنرا به حساب نمی آورد بلکه رفتار انسان را محصول دو عامل جبری »توارث و محیط« می‌داند و در نتیجه برای حجت بخشیدن یا تغییر رفتار, تنها سعی در فراهم آوردن محیطی دارد که فرد را جبراً در مسیر دلخواه براند, ولی از دیدگاه اسلامی انسان آزاد آفریده شده است تا با اراده و انتخاب آگاهانه راه خویش و سر نوشت خود را تعیین نماید. بر اساس اصول انسان شناسی اسلام, هر چند فراهم کردن محیط و زمینه مناسب, راه را برای انتخاب هموار می سازد ولی علاوه بر چنین زمینه چینیها می بایست اولا بینش صحیحی به افراد داده شود, و ثانیا راههای تقویت اراده را به آنان آموخت و بر عمل به آنها پافشاری نمود. تا انسانها به جای آنکه هم چون چرخ دنده های یک ماشین بزرگ بنام اقتصاد, به دور خود بچرخند, راه رسیدن به کمال و تحقق آرمانهای اسلامی در جامعه را با آگاهی و بصیرت و عینیت کامل بپیمایند.

 

هم چنین از نظر اسلام, کاربرد تکنیکهای روانشناختی رد زمینه های مختلف و از جمله اقتصاد, بدون حد و مرز نیست و آنچه این مرز را مشخص می سازد, ایجاد و حفظ عدالت اجتماعی است. درست است که اگر روانشناختی شناخت صحیحی از انگیزه ها, خواسته ها و نیازهای انسان بدست دهد, می توان با بکار گیری دقیق و زیرکانه اصول آن, کارگران را به کار بیشتر با مزد کمتر ترغیب نمود, یا جذابیت بیشتر برای کالایی با مرغوبیت کمتر ایجاد نمود, یا اعتصابات کارگری را حتی اگر برای رفع ظلم بر پا شده, به حداقل رسانید ولی از نظر اسلام کاربرد روانشناسی یا هر یافته علمی دیگر, در مواردی که منجر به بی عدالتی گردد, یا در خدمت افراد یا گروه خاصی برای تسلط بر افراد یا گروههای دیگر جامعه در آید, ممنوع و غیر قابل پذیرش است.

 

بدلیل این گونه تفاوتهای عمده می بایست در این زمینه یک کار تحقیقی و تطبیقی جدی و گسترده صورت گیرد تا اصول و تکنیکهای روانشناختی و حد و مرز بکارگیری آنها بر اساس دیدگاههای اسلامی به روشنی تبیین گردد تا در مسیر رشد و باز سازی اقتصادی نیز مورد استفاده قرار گیرد. این کار و صدها مشابه آن, همکاری و همدلی تمامی نیروهای فرهنگی کشور از دانشگاهی و حوزوی را می طلبد. امید آنکه با اتحاد همه قشرهای جامعه و بخصوص دست اندر کاران مسائل فرهنگی و تحقیقی, هر روز شاهد پیشرفت و ترقی جمهوری اسلامی و دست یابی به اهداف و آرمانهای والای الهی آن باشیم

 

 

 

رونشناسی اقتصاد

 

تاثیر عجیب شمردن پول بر افراد

 

 

بنا بر نتایج یک مطالعه جدید، شمردن پول باعث می‌شود افراد حس بهتری نسبت به خودشان پیدا کنند، حتی اگر این پول متعلق به آن‌ها نباشد.

محققان بر این عقیده‌اند که حتی فکر کردن درباره پول هم می‌‌تواند درد افراد را کاهش دهد و یا اثرات اجتماعی جانبی مرتبط با نداشتن دوست را کاهش دهد.

آن‌ها در تحقیقات خود بدین نتیجه رسیدند که پول می‌تواند احساس قدرت درونی فرد، نترس بودن و اعتماد به نفس وی را افزایش دهد.

این در حالی است که زمانی که مخارج اخیر افراد به آن‌ها یادآوری می‌شود، سطوح بالاتری از پریشانی جسمی و ذهنی در آن‌ها نمایان می‌گردد.

نتایج یک سلسله از مطالعات که قدرت نمادین پول را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده بود، نشان داد علیرغم آن‌که پول نمی‌تواند عشق را برای ما خریداری کند، اما اثری بسیار مهم بر روی احساسات ما دارد.

محققان در یکی از این آزمایش‌ها، 84 دانشجو را در یکی از دانشگاه‌های چین مورد بررسی قرار دادند و آن‌ها را به دو گروه تقسیم کردند: گروه اول اسکناس‌های 100 دلاری می‌شمرد، در حالی که گروه دوم تنها با تکه‌هایی از کاغذ ساده در ارتباط بود.

سپس این دانشجویان به انجام یک بازی آنلاین مشغول شدند. نتایج تحقیقات حاکی از آن بود که دانشجویانی که قبل از انجام بازی اسکناس شمرده بودند – در مقایسه با کسانی که تنها با کاغذ ساده در ارتباط بودند – سطح کمتری از پریشانی و اضطراب را از خود نشان دادند.

علاوه بر آن، دانشجویان گروه اول سطح بالاتری از قدرت درونی و خودکفا بودن را از خود بروز دادند.

در جریان یک آزمایش دیگر، آزمایش‌شوندگان انگشتان خود را درون آب داغ 50 درجه سانتی‌گراد فرو می‌بردند. نتایج آزمایش حاکی از آن بود که افرادی که پول شمرده بودند درد کمتری احساس کردند.

دکتر «روی بامیستر» از دانشگاه ایالتی فلوریدا و یکی از محققان این مطالعات در رابطه با اثرات یافته‌های گروه تحقیق در کاهش استرس افراد می‌گوید: «شمردن پول قبل از انجام یک مصاحبه شغلی، شاید بتواند موثر باشد».

یکی دیگر از محققان بر این عقیده است که یک راه مناسب برای کاهش پریشانی در طول روز آن است که تصویری را به عنوان «محافظ صفحه» استفاده کنید که حاوی تصاویری از پول باشد.

محققان همچنین می‌گویند شمردن پول می‌تواند به مردان این قدرت را بدهد که راحت‌تر به جنس مخالف خود نزدیک شوند و با آن‌ها ارتباط برقرار کنند

 

 

اقتصاد رفتاری

 

 

اقتصاد رفتاری( Behavioral Economics) یکی از شاخه های جدی و نسبتا جدید در دانش اقتصادی است که هدفش بیشتر ارتقا دانش اقتصادی و نزدیک تر کردن مدل های اقتصادی با واقعیات بیرونی عنوان می شود. این شاخه از علم اقتصاد که امروزه در دنیا طرفداران نسبتا زیادی هم پیدا کرده است، در ایران به نحو تغییر شکل یافته و نادرستی معرفی شده است. بطوری که استنباط ها و ادراکات اشتباه و عجیب و غریبی از این شاخه از علم اقتصاد در میان جامعه اقتصاددانان رایج است. از این روی اقدام به برگردان فارسی این مقاله مهم و اساسی از یکی از سرآمدان این مکتب فکری نمودیم. این مقاله اولین مقاله مهم و جدی است که از سرآمدان این شاخه از علم اقتصاد به فارسی ترجمه می شود.

نویسنده مقاله پرفسور کالین کمرر(Colin Camerer) مدرک دکتری خود را در سن بیست و دو سالگی از دانشگاه شیکاگو دریافت کرد و در همان سال هم مشغول به تدریس در آن دانشگاه شد بطوری که از وی به عنوان یکی از جوان ترین مدرسان دانشگاه شیکاگو نام برده می شود. ایشان سپس به دانشگاه وارتون نقل مکان کرده و هم اکنون در سن 49 سالگی در موسسه تکنولوژی کالیفرنیا(Caltech) مشغول تدریس است. از وی به عنوان یکی از مهمترین اقتصاددانان رفتاری در قید حیات نام برده می شود.

 

اقتصاد رفتاری، فروض سفت و سخت عقلانیت که در مدل سازی اقتصادی استفاده می شود را با‌ فروضی که سازگار با درک روانشناختی هستند، و در حالی که ادعا و تاکید بر ساختار ریاضی و توضیح رخدادهای طبیعی دارند، جایگزین می کند. البته برای چندین دهه، دانشمندان علوم اجتماعی مدل‌های اقتصادی را بدلیل فرض عقلانیت و خردپذیر ی زیاد مورد انتقاد قرار داده‌اند و اقتصاددانان نیز از این مدل‌ها به عنوان یک تقریب مفید و خوب هماره دفاع کرده اند.

 

در اقتصاد رفتاری‌ ما به بکارگیری فرض‌های واقع‌بینانه‌ای که باعث تقریب بهتر می‌شود، اعتقاد داریم.

 

تنها سوال جالب این است که چگونه روانشناسی را با اقتصاد ترکیب کنیم. هربرت سیمون که در دهه 1950 بحث “عقلانیت کرا‌ن‌دار(bounded rationality)را مطرح کرد، نشان داد نظریه افراد در اقتصاد باید به نظریه‌های روانشناختی اداراکی، که الگوریتم‌ها یا مکانیسم‌های جزء به جزء شده‌ای را بوسیله نوع تصمیم اتخاذ شده، تعیین می‌کنند، تشبیه شود. اقتصاددانان هرگز چنین پیشنهادی را الگوی خود قرار ندادند. شاید به این دلیل که نظریه سیمون درست در هنگامی ارایه شد که اقتصاددانان در حال پیدا کردن راه هایی برای توصیف کردن تصمیمات اقتصادی و تعادل ها در قالب ریاضیاتی زیبا و ساده شده بودند. این قالب های زیبا و ساده شده ریاضی، عملا جایی برای نظریه آشفته و سختی تری همانند نظریه روانشاختی ادراکی باقی نگذاشت.

 

به درستی ادبیات رایج اقتصادی قبل از دهه 1930، همانند آدام اسمیت، کینز، مارشال، فیشر و دیگران سرشار از مفاهیم روانشناختی است، که با تبدیل آنها به مفاهیم ریاضی ساده شده توسط اقتصاددانان بعدی که سعی می کردند به گونه ای زیبا این مفاهیم را در کنار یکدیگر مرتب سازند، اساس و محتوای بحث ها می‌رود که به دست فراموشی سپرده شود. به عنوان مثال اسمیت که در اقتصاد، تنها با کتاب «ثروت ملل» شهره است. هرچند که در کتاب خود بیان می‌کند: «مردم نان شب خود را نه از سر خیرخواهی قصاب، آبجوساز و یا نانوا ، بلکه به دلیل منفعت طلب بودن آنها بدست می آورند. ». اما، وی در یکی از آخرین کتاب‌های خود با عنوان «نظریه احساسات اخلاقی» در مورد جنبه‌هایی از اخلاق شخصی که طی آن مردم نگران دیگران نیز هستند نوشته بود، ولی چرا این کتاب او واقعا ناشناخته است، اما اولین کتاب وی یعنی ثروت ملل تا به این اندازه شهرت دارد.

 

شاید بدلیل تلاش برای اثبات اینکه معیار بهینه پارتو در تعادل رقابتی، با این فرض که مطلوبیت افراد تنها به نصیب و بهره خودشان بستگی دارد، بسیار ساده شده است. با اثبات این ادعا شاید وقت آن رسیده باشد که بپرسم چگونه تحلیل‌های اقتصادی، با ترکیب بینش‌ها روی احساسات اخلاقی در کتاب اسمیت متحول شده است.

 

در دهه 1970، متخصصان روانشناسی، شروع به مطالعه در مورد تصمیم‌گیری اقتصادی افراد و قضاوت در مورد آن کردند. این مطالعات، روش متفاوتی از روش سیمون را پیشنهاد کردند. آنها از روش «بیشینه‌سازی مطلوبیت انتظاری» و «قواعد احتمال بیزین» به عنوان معیارهای داوری استفاده کردند و در نهایت انطباق با این معیارها و یا انحراف از آنها را به عنوان یک راه برای استدلال و فرضیه‌سازی در مورد مکانیسم‌های شناخت به کار بردند.

 

کارهای مهم روانشناسی این دسته‌بندی بوسیله وارد ادوارد(Ward Edwards)در دهه 1950 و بعد از آن و توسط دانیل کاهنمن(Daniel Kahneman)، آموس تورسکی(Amos Tversky)، فیش هاف(Fisch Hoff)، پاول اسلویک(Paul slovic)، و دیگران انجام شد. از آنجایی که نتایج این تحقیقات، بیشتر بر پایه اصول و ساختارهای روانشناسی بود توانست در قالب عبارات مرسوم ساده‌ای بیان شود. این طبقه‌‌بندی‌های روانشناسی، راهی را برای مدل‌سازی عقلانیت کران‌دار ارائه کرد که نسبت به انحرافات افراطی که سیمون در ذهن داشت، بیشتر بر استانداردهای اقتصادی منطبق بود. بیشتر مفاهیم اقتصاد رفتاری‌، از ترکیب کارهای این دسته از افراد که نسبت به امثال سیمون دیدگاه متعادل تری دارند، بدست آمده است.

 

یک مثال خوب برای اینکه چگونه (روانشناسی ادراکی) بینش‌های اقتصادی را بهبود می‌بخشد “نظریه چشم‌انداز” است که که کاهنمن و تورسکی به عنوان یک نظریه جایگزین برای نظریه مطلبوبیت انتظاری پیشنهاد کردند

 

قاعده کل در نظریه چشم‌انداز این است که مردم خود را با احساس لذت و خوشی منطبق می‌کنند و بنابراین مطلوبیت‌ها بوسیله فواید و مضرات برخی نقاط مبنا و در رده بالاتر، توسط کل ثروت شخص تعیین می‌شود. مطالعات بسیاری اشاره کرده اند که واکنش در قبال سود و ضرر از دو جهت نوع متفاوت است: ضررها، دو برابر بیشتر از فواید هم مقیاس خود، مورد تنفر هستند (بیزاری از زیان) مردم اغلب در حوزه مضرات، یعنی در جایی که می توانند سر بسر شوند(دسترسی به نقطه مبنا)به دنبال ریسک می‌گردند، ، در حالیکه از ریسک کردن در حوزه فواید (اثر انعکاسی) اجتناب می کنند.

 

علاوه بر این در نظریه مطلوبیت انتظاری، گرایشات به سمت ریسک تنها بوسیله انحنای تابع مطلوبیت بیان می‌شود. در نظریه چشم‌انداز (و نظریه‌های مختلف دیگر) گرایشات به سمت ریسک، همچنین بوسیله توزین غیرخطی احتمالات، تحت تاثیر قرار می‌گیرند. به عنوان مثال، یک فرد، حتی اگر تابع مطلوبیت او برای بازدهی پول مقعر باشد، چنانچه وزن بیش از حدی به شانس کوچک برد خود بدهد، می تواند(عقلایی و توجیه پذیر است) یک بلیط بخت‌آزمایی بخرد. بدرستی این فرض که به احتمالات کوچک وزن بسیار زیاد داده می‌شود (که تجربیات زیادی آنرا حمایت می‌کنند) می‌تواند توضیح دهد که چرا مردم با مطلوبیت مقعر برای منافع، دوستدار بلیط‌های بخت‌آزمایی بسیار نامتقارن، با شانس بسیار کم برای برد هستند و همچنین توضیح می‌ دهد که چرا مردمی که روی زیان‌ها شرط‌بندی می‌کنند، به دنبال خرید بیمه‌ برای مقابله با شانس کوچک زیان‌های سنگین هستند.

 

توجه به این نکته بسیار مهم است که نظریه چشم‌انداز، یک حالت خاص(ad hoc) از نظریه‌ای استاندارد که برای سنجش یک سری داده‌های تجربی محدود طراحی شده باشد، نیست. “توزین غیرخطی احتمالات”، ” حساسیت افتراقی منافع و مضرات” و “بازتاب تفکر”، تماماً می‌توانند توسط اصول و قواعد کلی روانشناسی که سطح وسیعی از رفتار‌های جامعه بشری را دربرمی‌گیرد، هم‌تراز شوند. به عنوان مثال، وزن‌های غیرخطی، در جایی که مردم قادر به تمایز بین احتمالات نباشند، به طور کامل نتیجه‌بخش است. (در یک قرعه‌کشی، حرکت از احتمال برنده شدن صفر به 0001/0، نسبت حرکت از 0001/0 به 0002/0، جهش بزرگتری به نظر می‌آید) همانطور که می دانیم، مطلوبیت انتظاری (با توجه به کارایی) فرض می‌کند که مردم، در سرتاسر فاصله میان غیرممکن تا اطمینان صددرصد، به صورت مساوی میان احتمالات تمایز قائل می‌شوند. امری که کاملا دست نیافتنی است.

 

به علاوه تئوری چشم‌انداز دارای یک پیشینه بدیهی است و با بسیاری از تئوری‌های دیگر در این زمینه مقایسه شده است (همچنین با نظریه مطلوبیت انتظاری) و با استفاده از روش‌های پیچیده اقتصاد سنجی بر روی هزاران مشاهده تجربی ازمایش شده است(Cammerer 1995 ).تئوری چشم‌انداز توسط کاهنمن و تورسکی در معادله‌ای که در سال 1979 ارائه کرده بودند، به طور مفید و یا حداقل امیدوار کننده ای اثبات شده است. جالب اینجاست که این مقاله به عنوان یکی از مقالات دارای بیشترین ارجاع در میان کلیه مطالب منتشر شده در نشریه معتبر اکونومتریا مطرح است.

 

یک نگرانی رایج در میان اقتصاددانانی که نسبت به اقتصاد رفتاری‌ شکاک هستند، این است که این نظریه، برای آنکه به عنوان پایه یک تئوری اقتصادی به کار برده شود تا اندازه‌ای غیررسمی و غیرمتشکل است. ما این نگرانی‌ها را بصورت جدی مدنظر قرار می‌دهیم، به این دلیل که هدف بحث اقتصاد رفتاری‌ در حقیقت، یافتن قواعد خلاصه شده‌ای است که بتواند داده‌های میدانی را تشریح کند. اما تصورمان بر این است که تحقیقات بیشتر در این زمینه اشتباه بودن این پیش بینی شکاکانه را به اثبات برساند. در حقیقت، پژوهش های اخیر در این زمینه، نظریاتی را ارائه کرده است که علاوه بر ادعای برخوردار بودن از یک ساختار قراردادی و ایجاز منطقی، داوطلب جایگزینی تئوری‌های مرسوم و متعارف در هفت زمینه مهم و اساسی هستند. این هفت زمینه عبارتند از:

 

1-حداکثرسازی مطلوبیت می‌تواند بوسیله نظریه “رحجان وابسته به مرجع” Refrence – dependent) preference) (که بیان می کند که علیرغم وجود رجحان، مردم نسبت به مصرف جاری و یا نقاط مبنای دیگر، حساس هستند) و همچنین نظریه “ساختار رجحان” جایگزین شود.

 

2-نظریه مطلوبیت انتظاری می‌تواند جای خود را به نظریه چشم‌انداز بدهد.

3-نظریه مطلوبیت انتظاری ذهنی (احتمالات شخصی بوسیله قضاوت‌های ذهنی شکل می گیرند، نه اینکه از شواهد عینی مشتق شده باشد) می تواند بوسیله تئوریهای احتمالات ناهم جمع جایگزین شود.

4-مطلوبیت نزولی بوسیله هذلولی‌های نزولی جایگزین می‌شود، که در آن نرخ‌های تنزیل بسیار کوتاه‌مدت ، بسیار بیشتر از نرخ‌های تنزیل آینده هستند. که این امر منعکس کننده‌ی بی صبری های موقتی و یا اقدامات آنی و پر نوسان است.

5-نظریه بیزین می‌تواند با “تئوری پشتیبانی” و یا نحوه شکل گیری و انطباق ادراکات ذهنی همانند “در دسترس بودن”(که بیان می کند بر قابل دسترس بودن و سریع بودن حصول اطلاعات تاکید بیش از حدی شده است) و همچنین “معرف بودن” (نظریاتی که بوسیله شواهد تجربی حمایت می شوند، صحیح هستند) جایگزین شود.

6-نظریه نفع شخصی می‌تواند بوسیله نظریه رجحان اجتماعی جایگزین شود (Robin 1993).

7-نظریه‌های مبتنی بر کنش های تعادلی می‌تواند بوسیله نظریه‌های یادگیری انطباقی، جایگزین و یا تعدیل شود (Commere and Ho; 1999).

این هفت مورد تقریباً مهمترین ابزارهایی هستند که اقتصاددانان برای مدل‌سازی رفتارهای فردی مورد استفاده قرار می‌دهند. در هر مورد، تئوری جایگزین، اساساً همراه با پشتیبانی دامنه وسیعی از داده‌های تجربی ارائه شده است. تعدادی از این نظریات، رسمی‌تر و شناخته‌تر از بقیه هستند. هذلولی‌های نزولی و نظریه چشم‌انداز بهترین نمونه ها از مشهورترین این نظریات هستند و در عین حال، به نظر می رسد که جایگزین‌های نظریه بیزین و نظریه رجحان ساختار، کارآیی بهتری خواهند داشت.

با این حال به نظر می‌رسد مشکل اصلی مسئله زمان است. این امر قبل از اثبات مفید بودن این ابزارها در زمینه توضیح و پیش بینی پدیده‌های میدانی و پیدا کردن سرنخ این نظریات در کتاب‌ها و متون اقتصادی است. به عنوان مثال ثابت شده است که نظریه چشم‌انداز، صلاحیت توضیح ده‌ها پدیده مختلف که تحت پوشش داده‌های میدانی هستند، از استثنائات قیمت‌گذاری بازار سهام گرفته تا عرصه نیروی کار نزولی و کشش قیمت نامتقارن ‌را دارا است. یک پیش بینی بلندمدت خوش‌بینانه این است که ما در آینده‌ای نزدیک از این رویکرد جاری که در اقتصاد وجود دارد، پیشمان خواهیم شد و نسبت به فرض هایی چون، نزولی بودن نمایی، نفع شخصی ، و یا تعادل،صرفا به عنوان یک مثال مشخص از نظریات عمومی‌تر، که برای انجام ساده سازی در برخی مدل‌سازی‌ها مناسب است، با دیده احترام خواهیم نگریست. با این حال هنوز هم تنها تعداد اندکی از اقتصاددانان جرأت این را دارند که خود را اقتصاددان رفتاری بنامند. نسل اول آنها توسط ریچارد تالر( Richard Thaler) رهبری می‌شدند که به همراه کاهنمن در پروژه‌های زیادی همکاری داشته ‌است. و همچنین در سطح قابل‌توجهی از مسائل اصلی اقتصادی شامل: عکس‌العمل معرف کننده نسبت به تغییرات قیمت، رفتار پس انداز ـ مصرف، و بازار سهام، کارهای بسیاری انجام داده است. (کاهنمن همراه با شفر و درازن پرلی، مهمترین روانشناسانی هستند که در زمینه اقتصاد رفتاری‌ با او همکاری داشته‌اند).

 

نسل بعد از تالر که به وضوح تحت تاثیر عقاید او بودند، شامل خود من،لیندا بوبکوک(Linda Bobcock)، کاترین اکل(Catherine Eckle)، بروج لونستین(Beroge Loewnstein)، و ماتیو رابین(Mathew Robin) هستند.

 

من کسانی را به عنوان اقتصاددان رفتاری‌ معرفی کرده‌ام که از الهامات مستقیم روانشناسی برای فرضیه‌سازی استفاده می‌کنند. دیگران که درباره عقلانیت تحقیق کرده‌اند و روش‌های جدیدی را ارائه کرده‌اند، معمولاً بهره مستقیم کمتری از روانشناسی برده‌اند. کسانی همچون جورج آکرلف(George Akerlof)، باب ارانیک(Bob Irank) و باب شیلر(Bob Shiller) . اقتصاددانان بسیار دیگری همچنین کارهای تحقیقاتی را انجام داده‌اند که در دامنه تعاریف بالا قرار می‌گیرند. این کارها در هنگام انتخاب فروض نسبت به واقعیات روانشناسی حساس بوده‌اند و آنها را مدنظر قرار داده‌اند. از برجسته‌ترین آنها، بسیاری از اقتصاددانان زن همچون شری بال، راشل کروسن، الیزابت هافمن، راشل کرانتن، آنامریا لوزاردی، و لیزا وسترلند را می توان نام برد.

 

براستی که تحقیقات جالب جدید بسیاری می‌توانند تحت این عنوان یعنی اقتصاد رفتاری‌ قرار بگیرند. این یک هدف دقیق و مشخص است. هدف، خلق یک روش یا رشته جداگانه نیست بلکه وارد کردن اصول روانشناسی بیشتر در فرضیه‌سازی اقتصادی(فرضیه سازی که تکیه بیشتری بر فروضی همانند محاسبات مطلق و بی اندازه، تصمیمات جدی، و نفع شخصی برای یک دوره بلندمدت دارند.) است.

برای دانلود فایل ورد این مطلب اینجا کلیک کنید



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱۱ | ٤:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فرج اله فیروزی تبار | نظرات ()